على اكبر دهخدا

940

امثال و حكم ( فارسى )

سالها گذرد تا شنبه به نوروز افتد . سالى كه نكوست از بهارش پيداست * ( . . . ماستى كه ترش است از تغارش پيداست . ) نظير : چون فال نيك باشد ظاهر بود نشان * چون سال نيك باشد پيدا بود اثر . معزى . چو خواهد بود روز برف و باران * پديد آيد نشان از بامدادان . ويس و رامين . چو خواهد بد درخت راست بالا * چو بر رويد شود ز آغاز پيدا . ويس و رامين . چو خواهد بود سال بد بگيهان * پديد آيد ز خشكى در زمستان . ويس و رامين . چو در فرجام خواهد بد يكى كار * هم از آغاز كار آيد پديدار . ويس و رامين . چو خواهد بود بر شاخ اندكى بار * بنوروز آن بود بر شاخ ديدار . ويس و رامين . گليمى كه خواهد ربودنش باد * ز گردن بشخشد هم از بامداد . ابو شكور بلخى . من الاول حسن الاخر . مشت نمونهء خروار است . يكفيك مما لا ترى ما قد ترى . اعتبر السفر باوله . سالى هرى ، ماهىترى ، كفش تا پاره كنى و بدرى . در خدمت اين مخدوم سود و اجر و يا وظيفه و ماهيانه نيست . و به همان خور و پوشش بايد ساخت . سامان شير كن به شكار شغال رو . سايه از ذات كى جدا باشد . * ( سايه با ذات آشنا باشد . . . ) سنائى . نظير : تخلف معلول از علت تامه محال است . سايه از نور كى جدا باشد . نظير : تخلف معلول از علت تامه محال است . سايه‌اش را بتير زدن ، بشمشير زدن ، بخنجر زدن . نهايت با او دشمن بودن . تمثل : جرم طغرا چيست يا رب كان پرى چون آفتاب * سايه‌اش را هر كجا بيند بخنجر مىزند . طغرا . سايه با خورشيد دائم هم‌ترازو بوده است * ( اين زمان رايج نشد بىقدرى اهل هنر . . . ) وحيد قزوينى . سايه با نار بود همسايه * ( نور پاكى تو و عالم سايه . . . ) جامى . سايه بر درياى چين چون افكند پر ذباب * ( كى تواند حاسدت با تو چخيدن خير خير . . . ) معزى . نظير : كوه و دريا را چه باك از سايهء پر ذباب . معزى . سايه جز پيروى گزيرش نيست * هركجا كافتاب در گذر است . قاآنى . سايه زايل شود چو نور اميد * غيب بگريخت چون حضور آمد . اوحدى . نظير : جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ . قرآن كريم سورهء 17 آيهء 83 ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند . اجتماع نقيضين محال است . سايهء قچ را پى قربان مكش * ( اين صفت كردن عرض باشد خمش . . ) مولوى . سايه‌نشين چند بود آفتاب * ( اى مدنى برقع مكى نقاب . . . ) نظامى . سبب يافتن طلب بود و سبب طلبيدن يافت . كشف المحجوب .